پراکنده؛ تقریبا هر روز به این میگذره که خودمو مجبور میکنم درس بخونم ، عجیبه برام من اینطوری نبودم تا همین چندماه پیش با وجود چالشا و دغدغه ها هم خوابم اوکی بود هم درسامو میخوندم ولی اینبار نمیدونم چمه/دیروز سالگرد ازدواج مامان و بابا بود و بخاطرش شب بابا یه مینی کیک نارنجی و زرد گرفت که خیلی خوشگل بود ، علاقه بابا به این رنگا برام جالبه/۴ روز دیگه(۵ام) تولد مامانه و نمیدونم چی براش بگیرم میدونم از کاور گوشی کرومی پاپیونی خوشش اومده ولی وقت ندارم برم بیرون که براش بگیرم ، به اجی میگم ببینم چیکار کنیم/دیشب باز از اتاق رفتم تو هال خوابیدم ، این نخوابیدن و هرشب کابوس دیدن و چیزایی که پیش میاد خستم کردن دیگه، بابا فکر میکنه همه اینا بخاطر اون شب اولیه که تا صبح کنار مزار داداش موندیم(امروز صبح میخواست بره سرکار فک کرده بود من خوابم داشت اینا رو به مامان میگف)نمیدونم نظری بابتش ندارم ولی اون شب واقعا یکی از بدترین شبای عمرم بود و به اندازه یه قرن برام گذشت تا صبح شد/اجی این روزا درگیره و کمتر میاد اینجا از یه طرف جمعه مراسم نامزدی خواهر شوهرشه از یه طرف ساخت خونشونو جدی تر کردن ، ناراحتم براشون یک سال گذشته هنوز نتونستن خونشونو بسازن چون خیلی هزینه ها زیاده ، از این ورم صابخونه شون خونه رو فروخته و هی داره اذیتشون میکنه که برن باز خوبه قرارداد رسمی دارن و طرف نمیتونه کاری کنه، مرتیکه بیشعور روز اول بش گفتن اگه قصد فروش خونتو داری تا ما بریم یه جا دیگه گفته بود نه ندارم بعد الان زده زیر حرفش، برا کاشی و سرامیک به عمو س گفتن رفته براشون اندازه زده برا کمد و کامبینت هم به دایی کوچیکه گفتن ، گفته همین روزا میاد(امیدوارم یه طوری بتونن خونشونو بسازن دیگه هی اذیت نشن) لعنت بر کسی که باعث و بانیه این وضعیت و گرونی شده امیدوارم زودتر گور به گور شه/برا مراسم خواهر شوهر اجی نمیرم حوصله ندارم فقط کاش یادم بمونه بعدا بش پیام بدم تبریک بگم/ امروز باید پریود میشدم ولی فعلا خبری نیست، چند روزه هم همش دل درد دارم/بخاطر ریزش شدید موهام به توصیه مامان بزرگ چند روز پیش حنا زدم بشون ولی نمیدونم واقعا تاثیر میذاره یا نه ، بعد از مدت ها هم دوباره مامان برام بافتشون ، اخرین بار یادم نمیاد کی بود/ چند روزیه خاله ک و فاطی رفتن خونه مامان بزرگ ،چهارشنبه تو خونه مامان بزرگ یه تولد کوچولو برا فاطی و الی و سِتی با هم گرفته بودن و دور هم جمع شده بودن، فاطی برامون فیلم فرستاد ، از فیلما میشد ترکیب غم و شادی رو حس کرد حس عجیبی بود/فک میکردم بعد کشیدن بخیه ها دیگه مشکلی نباشه ولی هنوز دوطرف لثه هام اذیتن و بسته نشدن پس نقش بخیه دقیقا چی بود! شاید فقط برا این بوده خونریزی نکنن/چند روز پیش عمه بزرگه اومد اینجا ، بعد میگف مریم وقتی بت فکر میکنم و یادم میاد هم باید کنکور بدی هم دو پایه ترمیم بزنی لرز میگیرم واقعا چجوری میخوای اینا رو بدی(روحیه دهی خوبی بود واقعا😅من همینجوری خودم بزور دووم اوردم حالا هی بهمم یاداوری میکنن)/ یکم پیش بابا رفت مامان بزرگو بیاره اینجا نمیدونم چقد قراره بمونه/نمیدونم چرا دیشب هم حس میکردم تب دارم هم از سر شب یه حالت تهوعی گرفته بودم که تا الانم هنوز ادامه داره
همینا دیگه ، فک نمیکنن چیزی مونده باشه برا نوشتن/برم بقیه درسمو بخونم/ فعلا🤝🏻
