در جستجوی منِ گمشده

زندگی؛ Episode بی نهایت
Post by : maryam.p      Date : جمعه هفدهم بهمن ۱۴۰۴      Time : 1:48

‏دلم رخ دادن اتفاقی‌ رو می‌خواد که حس کنم زندگی هنوز ارزشش‌‌ رو داره...

زندگی؛ Episode 400
Post by : maryam.p      Date : چهارشنبه هفتم مرداد ۱۴۰۵      Time : 10:44

حین درس خوندن یه چیز جالبی که دیدم؛ تقویمم تو زمان سفر کرده یهو از ۱۳ هم شده ۱۶ هم :)

+این اهنگه خیلی خوبه؛ (از اون گوشه ی دنیا.. از هایده ست) از صبح چند بار گوشش دادم(بابا میگه اهنگایی که گوش میدیم شخصیت مونو نشون میدن پس مهمه چی گوش میدیم ولی من اینو قبول ندارم چون خب این مدلی ام که هر چی خوشم بیاد گوش میدم و سبکش مهم نیست)

دارم درس میخونم ولی خستم و حوصله ندارم بخونم ، از دیروز که بعد امتحان یذره خوابیدم تا الان بیدارم و صبحم دوتا قهوه خوردم که بتونم دووم بیارم

بابا سرکاره ، مامان نمیدونم چیکار میکنه/دیروز خیلی همه چی بد بود از این نوسان زندگی متنفرم/دیشب اجی و شوهرش یه سر اومدن اینجا/مامان یکم پیش اومد تو اتاق پیشم یکم حرف زدیم بعد اخر حرفاش گف پایان شب سیه ، سپید است.. کاش واقعا همینطور باشه که مامان میگه../ در نهایت باز میگم خداروشکر

همینا دیگه/ برم یکم دیگه درس بخونم بعدش یه دوش میگیرم شاید یکم از این بی انرژی بودنم کم بشه با تمرکز بیشتری درس بخونم/فعلا روز خوش🤝🏻

زندگی؛ Episode 399
Post by : maryam.p      Date : جمعه دوم مرداد ۱۴۰۵      Time : 7:45

میخوام درس بخونم ولی قبلش لازم بود یکم بنویسم ، همزمان دارم موزیک گوش میدم/دیشب دیر خوابیدم صبح ۶ و نیم بیدار شدم برا همین خستم ، از لحظه ای که بیدار شدم دندونام درد میکنن همینطور چشمام ، یکم پیش قطره گذاشتم ولی خیلی تاثیری نداشت( بابا تونست اون قطره ای که پیدا نمیشدو از بیمارستان بگیره)/ سرم و گردنمم درد میکنن

دیشب بابا خونه مامان بزرگ بود صبح ۶ اومد خونه و یکم بعدش رفت سرکار/ مامان هنوز خوابه/ لازمه قهوه بخورم ولی تلاش میکنم نخورم تا ظهر چون اون موقع خیلی بیشتر انرژیم تموم میشه متاسفانه این قهوه هایی که میگیرم گرون شدن :( بودجه م نمیرسه خودم بگیرم برا همین به بابا گفتم بگیره که بعد کلی حرف که همش ضرره و بعدا میفهمم چه بلایی سر خودم اوردم قبول کرد ولی خب فعلا وقت نکرده بگیره

پراکنده؛ پریروز صبح بابا چون خودش میره سرکار ، ازم خواست برم بیمارستان یه سری کارای ترخیصش مونده بود انجام بدم بعد که میخواستم برم مامان هم بم گف یه چیزایی بگیرم ، خلاصه که رفتم کارا رو انجام دادم بعد برگشتنی ماشینو عجله ای گذاشته بودم یه جا اومدم دیدم هم دو طرفش ماشین گذاشتن هم یکی دقیقا پشت سر ماشین پارک کرده بود و هیچجوره نمیشد برم ، رو به رو یه مغازه بود ناچارا رفتم اونجا دوتا اقا بودن ، برا یکی شون توضیح دادم مشکل چیه که خیلی محترمانه برخورد کرد و باهام اومد اول راننده ماشین پشت سری رو پیدا کرد(طرف اول یکم لج کرد که ماشینشو جا به جا نمیکنه و شدیدا استرس گرفته بودم دعواشون بشه ولی خو دیگه رفت) بعد دیگه اقاهه ماشینو برام جابه جا کرد ، کلی ازش تشکر کردم ادم محترمی بود/ دو روز س اومد خونه مون و دو روزو کلا تو اتاق من بود به جز تایم غذا ، یکم درس خوندن برام سخت بود ولی خب کاری نمیشد کرد ، وقتی میبینمش دلم میسوزه براش بعد فوت دایی همه به خودشون اجازه میدن تو زندگی شون دخالت کنن ، دو روزی که بود یه شب شو اجی و شوهرشم شام اومدن اینجا دورهم بودیم/دیروز بعد امتحان خیلی خسته بودم و چند روز بود درست نخوابیده بودم دیگه یکم خوابیدم ، بعدم که بیدار شدم اتاقمو مرتب کردم گردگیری کردم و جاروبرقی کشیدم/ اجی یه کیک شکلاتی یاد گرفته که تو قابلمه درست میشه خیلی خوشمزه ست دوبار تا الان درست کرده بعد کنکور بش میگم به منم یاد بده با اینکه تو قابلمه درست میشه و خیلی مواد خاصی هم نمیخواد ولی هم خوشمزه میشه هم بافتش خیلی خوب میشه

امتحانا سختن و زیاد و باعث شدن نتونم خیلی با امیدواری درس بخونم/ولی کاش دیگه اخرین بار باشه هی شرایطو دارن بد میکنن و دیگه فقط تلاش خود ادم کافی نیست/وضعیت خونه هم یه روز خوبه یه روز نه ، به هر حال روزا میگذرن.. خداروشکر

همینا دیگه/ برم درس بخونم/ فعلا روز خوش🤝🏻

+محتوای پیامایی که بابا میفرسته :)

زندگی؛ Episode 398
Post by : maryam.p      Date : دوشنبه بیست و نهم تیر ۱۴۰۵      Time : 16:2

دیگه مث قبل وقت و حوصله نوشتنو ندارم

دارم درس میخونم و فردا امتحان دارم ، دیروزم امتحان داشتم نمیدونم کدوم حیوونی برنامه رو اینطوری فشرده گذاشته ولی خب تا الان ۴ تا امتحان دادم ، وضعیت اینطوریه که یه شب در میون میخوابم و اگه وقت کنم بخوابم در حد چند ساعت و کمه و به سختی و با روزی دوتا قهوه سرپام ، متاسفانه قهوه داره تموم میشه و خیلی کم مونده باید بگم مامان برام بگیره چون بابا گفته دیگه نمیگیره

مامان بزرگ اینجاست و خوابه/ عمه یکم پیش اومد و با مامان و بابا تو هال نشستن چای میخورن/ دیروز بابا کلیه درد داشت بعد یه نوبت گرفت رفت بیمارستان پیش متخصص کلیه ، نذاشت من یا مامان باش بریم و خب وقتی رفت حال ظاهریش خوب بود بعد چون فشارشم بالا بود دکتر گفته بود که هم قلبش چک بشه هم ازمایش بده و خب بستری موقت شده بود و دستگاه چک قلب براش گذاشته بودن و خب ما هم باهاش حرف زدیم ولی باز نذاشت بریم پیشش و گف مهدی شیفت بوده و رفته پیشش ، نمیدونم چرا مهدی زنگ زده بود به عمه گفته بود بابا بیمارستانه اونا هم ترسیده بودن و عمه و شوهرش و مامان بزرگ رفته بودن بیمارستان ، بعد طلبکار بودن که ما چرا با بابا نرفتیم خب هم اینکه بابا تقریبا خوب بود هم اینکه بابا وقتی یه حرفی بزنه هیچکی نمیتونه رو حرفش حرف بزنه ، شب بهش زنگ زدیم گف جواب ازمایششو بدن دیگه میاد خونه ، از ظهر قرار بود شب با اجی بریم بیرون دیگه اجی اومد دنبالم و بعد مدت ها رفتیم بیرون ، یکم پیاده روی کردیم و حرف زدیم و یه سرم رفتیم کافه آلپ و دیگه برگشتیم اومدیم دیدم عمو س و مامان بزرگ در خونه وایسادن یه لحظه عمو س رو دیدم از ترس قلبم داشت وایمیستاد ، گف شنیدیم بابات حالش خوب نیست اومدیم دیگه درو باز کردم رفتیم تو سریع رفتم سراغ بابا که ببینم چطوره و خداروشکر خوب بود و داشت شام میخورد ، به مهدی پیام دادم ازش پرسیدم که دکتر چی گفته خب گف همه ازمایش و ایناش بدون مشکل بوده و تاکید کرد که بابا خوبه و نگران نباشم و خب تا حالا پیش نیومده مهدی دروغ بگه دیگه یکم خیالم راحت شد ، از بعد داداش دیگه با کوچکترین چیزی خیلی نگران میشم و بهم میریزم واقعا ارزومه بمیرم و نبینم یه تار مو از سر خانوادم کم بشه

حس میکنم یکی از دلایل حال بد بابا دعوای چند روز پیش خونه بود دربارش نمینویسم چون نمیخوام بمونه فقط اینکه انقد بد بود که هر چی این چند وقت قطره چشم گذاشته بودم با دو روز گریه به فنا رفت/تازه یکی از قطره ها که تموم شده بابا گف اینجا ازش نیست و باید از خود دزفول بگیریم و خب فعلا هیچی/اجی دیشب میگف چرا انقد بابت اینده نگرانی بهش گفتم خب حق دارم که نگران باشم این مدت این همه دارم تلاش میکنم و وضعیت انقد بد شده بعدم خب بحث ایندمه مگه الکیه ، میگف از کجا میدونی تا فردا چی میشه و اصن زنده ای و اینا بهش گفتم باشه فردا بهت پیام میدم میگم دیدی زنده م😁( حالا اجی مثلا حرفش این بود که ارزش نداره این همه نگرانی و استرس داشته باشم در کنار اینکه دارم تلاش میکنم و بیخیال باشم)میگف داداش اون همه تلاش کرد اون همه اذیت شد تهش چی شد؟! هیچی.. الان کجاست.. بمیرم برا داداشم که حتی تا ثانیه اخر هم داشت تلاش میکرد و واقعا ظلمه اون همه درس خوند رفت سرکار داشت خونشو میساخت ولی اخرش ارزو به دل رفت ، همش میگف کی دیگه خونم تکمیل بشه با خیال راحت زندگی کنم ولی حتی یه روزم تو اون خونه زندگی نکرد

در حال حاضر اینده همه مون به همه لحاظ رو هواست و حتی از یه ثانیه بعد مونم خبر نداریم/ کاش جنگ تموم شه دیگه ، بیشتر خانواده مامان اهوازن و نمیدونیم حتی نگران کدوم شون باشیم/ بخوام بنویسم کلی حرف هست کلی چیز برا نگرانی و ناراحتی و غر زدن ولی خب فعلا خداروشکر که بابا خوبه خداروشکر که خانوادم خوبن و کنارم دارم شون بقیه چیزا بدرک/ امیدوارم خدا برامون خوب بخواد و این وضعیت تموم شه

همینا دیگه/ برم درس بخونم/ فعلا روز خوش🤝🏻

زندگی؛ Episode 397
Post by : maryam.p      Date : یکشنبه بیست و یکم تیر ۱۴۰۵      Time : 22:30

دارم درس میخونم یکم اینجا بنویسم برمیگردم سر درسم

دیشب تا حدودای ۳ درس خوندم ۳ خوابیدم تا ۵ ، بیدار شدم دل درد و حالت تهوع داشتم و میلرزیدم با اینکه سرد نبود ولی نمیدونم لرز بخاطر چی بود دیگه اماده شدم و ۶ رفتم ، افتادم سالن رجایی از خونه دوره ، کلا یبار اردیبهشت پارسال اونجا کنکور دادم و خیلی ادرسشو بلد نبودم ولی دیروز یکم گوگل مپو چک کردم و یه مسیر از سمت خونه مامان بزرگ پیدا کردم/ درباره امتحان نظری ندارم فقط میخوام تموم شن بره و امیدوارم اینبار اخرین بار باشه/برگشتم اتاقم که انگار بمب توش ترکیده بودو جمع کردم و جاروبرقی کشیدم و بعدم شروع کردم به درس خوندن/از صبح تا الان میلم نمیکشه چیزی بخورم و یکم پیش بزور یه چیزی خوردم نمیدونم دلیلش چیه

خستم دلم میخواد بخوابم ولی حجم این کتابه خیلی زیاده و باید تموم شه و فردا برا کامل خوندنش کمه

گفتم سر مامان بزرگ داستان داریم و همینم شد ، این مدت یا خودش میاد اینجا یا اگه خونه ش باشه بابا میره پیشش که خب اون مدلی برا صبح سرکار رفتن به مشکل میخوره و بقیه خانواده هم نقش هویجو دارن و خلاصه که این مدلیه که حتی تو مریخم یه چیزی بشه باز ترکشش میاد میخوره وسط خونه زندگیه ما

چند روز پیش اجی با دوستاش رفته بود بیرون برام لاک گرفته بود چون میدونه دوس دارم ولی این مدت وقت ندارم که خودم بگیرم ، شب یکم اومد پیشمون و یهو ۴ تا لاک و یه برق ناخن داد دستم( من که مردم برا این دختر :) واقعا حس خوبی بود)/ چند روز پیشم رفتیم خونه شونو دیدیم هنوز یه سری کارای تکمیلیش مونده امیدوارم زودتر تموم شه دیگه خیلی دارن اذیت میشن

دوباره همه چی بهم ریخته و چند وقته که پریود نشدم و حتی وقت ندارم که بخوام پیگیریش کنم و میره تا بعد امتحانا/در حال حاضر بابا رفته خونه مامان بزرگ و مامان از این وضعیت عصبانیه و تایمی که بابا بود یکم بحث شون شد/ حرف برا گفتن زیاده ولی وقت نیست باید برم درس بخونم و امیدوارم بتونم دووم بیارم تا یه بخش زیادی رو بخونم ، متاسفانه اثر قهوه هایی که میخورم خیلی نیست البته اینم که خب وقت نمیکنم بخوابم و دیگه زیادی بهم فشار میاد و خسته میشم هم بی تاثیر نیست

+دارم پادکَست گوش میدم و این تیکه شو خیلی دوس دارم؛ میگه که با من امشب زیر باران گریه کن.. گریه کن.. سر بذار روی خیابان گریه کن.. گریه کن..

همینا دیگه برم درس بخونم/ فعلا شب خوش🤝🏻

زندگی؛ Episode 396
Post by : maryam.p      Date : جمعه دوازدهم تیر ۱۴۰۵      Time : 12:12

اینجا هنوزم به سختی بالا میاد و خیلی حرص دراره ، نمیدونم برا همه همینه یا فقط برا من..

دیشب داشتم اینجا مینوشتم حینش خوابم برد خیلی خسته بودم از فکر کردن به اینکه فقط یه هفته مونده دلم میخواد بمیرم چرا دیگه تموم نمیشه ، تایم کم ، حجم زیاد درسا انقد که هر چی میخونم تموم نمیشن ، سختی امتحانا ، دوباره کنکور ، همه اینا یبار دیگه هم طی شدن و از دوباره تکرار شدن شون خستم دیگه توان ندارم و طوری استرس دارم انگار اولین باره با همچین چیزایی مواجه میشم

شنبه رفتم چشم پزشکی بهم گفت چشمام خیلی خشک شدن و همینطور خستن و فشار روشونه برام سه تا قطره نوشت که هر سه ساعت باید بریزم تو چشمام که یه تایمایی متاسفانه یادم میره/ به جز اینا بهم گف ازمایش بدم و یه موردو چک کنم(اخرین بار دوسال پیش بود ‌که ازمایش دادم)/ سه شنبه صبح با اجی رفتیم ازمایش دادم نمیخواستم اجی بیاد که تو گرما اذیت بشه ولی خب هر چی کردم قبول نکرد و اومد ، طرف انگار حواسش نبود خیلی ازم خون گرف بعد که اون ظرفو پر کرد بقیه شو ریخت دور و خیلی جلوی خودمو گرفتم که نگفتم بهش اون خونی که ریختی دور حاصل چند وقت کپسول فِفول خوردن بود/ دیروز چند بار از ازمایشگاه زنگ زدن که چی پذیرشم به مشکل خورده:/ فک کن من دیگه منتظرم جوابش حاضر شه اینا بعد دو روز تازه فهمیدن یه مشکلی هست واقعا تاسف داره همچین سیستم بی نظمی

دوشنبه چون بابا سرکار بود صبح مامان بزرگو بردم ازمایش داد بعدش کلی پیش عمه ها و بقیه گف که من بردمش کاراشو انجام دادم مراقبش بودم نذاشتم اذیت بشه و اینا ، راستش فک نمیکردم از همچین چیزی خوشحال شده باشه اخه به نظر خودم کار خاصی نکرده بودم/ فهمیدیم بابا جای گشتن دنبال خونه برا مامان بزرگ دنبال دوتا خونه کنار هم بوده که چی یکی برا ما یکی برا اون و خوشحالم که همچین موردی پیدا نشده عه خب منطقش کجاس که ما هم خونه مونو عوض کنیم واقعا نمیدونم چی بگم ، فعلا رو هوا گفتن که یه شب بابا بره پیشش یه شب عمو س و در طول روز هم عمه بزرگه ولی میدونم فقط حرفه و حالا حالا داستان داریم

پریشب خواب بابابزرگو دیدم بهم گف درسو ول کن بیا پیش خودم بیا بشینیم با هم چایی بخوریم( دلم براش تنگ شده) کاش واقعا بیاد منو با خودش ببره( فقط مسئله درس خوندن نیست انقد مسائل دیگه هست که بماند..)(تا وقتی جای کسی زندگی نکنیم حتی یذره هم نمیتونیم درک کنیم چی به چیه)

یکم پیش دوش گرفتم و مامان موهامو برام بافت(دوباره دارن میریزن)/تو اتاقم درس میخونم و حینش اومدم بنویسم/ خیلی بد شده که روزی دوتا قهوه میخورم و بازم زود انرژیم تموم میشه چون خیلی وقته قهوه میخورم دیگه اثر نمیکنه مث همین الان که قهوه خوردم ولی هنوز خستم ، چشمامم دارن اذیت میکنن/کلا همه چی ریخته بهم از همه لحاظ و کاری نمیشه کرد ولی با وجود همه اینا بازم خداروشکر

برم درسمو بخونم/ فعلا روز خوش🤝🏻

زندگی؛ Episode 395
Post by : maryam.p      Date : پنجشنبه چهارم تیر ۱۴۰۵      Time : 2:11

کم کم داشت یادم میرفت نوشتنو؛

تو این مدت که ننوشتم خیلی اتفاقا افتاده ولی فرصت نوشتن نیست/ اینجا هم خیلی کند شده و با فیلترشکن بزور باز میشه و سرزدن بهش یکم وقت گیره و دارم تلاش میکنم تو اخرین روز های باقی مونده چیزی نباشه که وقت درس خوندنمو بگیره

دو شبه که دارم تو هال میخوابم چون متاسفانه راهرویی که بین اتاقم و بقیه خونه فاصله انداخته نمیذاره باد کولر تا اتاقم بیاد و اتاق برا خوابیدن گرمه اونم این روزا که دما از ۵۰ درجه کمتر نمیشه

این مدت همچنان درگیر درسم بودم ، هر روز درس میخونم البته گاهی نوسان داره ، یه روزایی واقعا کم میارم ، چیزی تا شروع امتحانای ترمیم و بعدم کنکور نمونده و من خسته ترینم../ چیزایی که باهاشون درگیر بودم نه تنها کم نشدن بلکه بهشون اضافه شده، از بین همه شون فعلا چشمامو اولویت گرفتم و شنبه با بابا میریم دزفول برا دکتری ، انتخابم از بین بدتر و بدتر بود ولی خب برا درس خوندن و امتحان دادن به چشمام نیاز دارم ، ولی هنوز درک نکردم چرا وقتی یه مشکلی پیش میاد بعدش همینطور مشکلای دیگه ردیف میشن کنار هم..

اجی اینا درگیر ساخت خونشونن امیدوارم زودتر تموم شه خیلی دارن اذیت میشن(دیروز با شوهرش اینجا بودن)/مامان و بابا مث همیشه ان/ امروز بابا از صبح مامان بزرگو اورد اینجا و تا شب پیشمون بود و شب دوباره رفت خونش( احتمالا یه خونه براش نزدیک خودمون بگیریم فعلا نمیدونم چی میشه( ماجراش طولانیه)/ و خیلی ماجراهای دیگه که فعلا فرصت گفتن شون نیست

خیلی دیره برم بخوابم ، صبح باید زود بیدار بشم درس بخونم

فعلا شب خوش🤝🏻

زندگی؛Episode 394
Post by : maryam.p      Date : چهارشنبه ششم اسفند ۱۴۰۴      Time : 6:52

امروز یه بیسکوئیتم که رفته ته لیوان چایی..

زندگی؛Episode 393
Post by : maryam.p      Date : چهارشنبه ششم اسفند ۱۴۰۴      Time : 6:50

اول صبح یکم مِه گرفته بود فک کردم قراره ادامه دار باشه و بعدش ابری بشه و بارون بیاد الان دیدم اسمون صاف شد ولی هنوز یکم سرده که فک کنم سرما هم یکم دیگه بره البته دیروزم هوا نسبتا خوب بود یه تایمایی ابری بود

نشستم پشت میز و بعد نوشتن اینجا درس میخونم خیلی خوابم میاد چون دیشب خیلی کم خوابیدم خیلی زیاد بوده باشه فک کنم حدودا ۴ ساعت شد ، دوباره قرص نمیخورم و دوباره شبا دارم نمیخوابم که صب بتونم بیدار شم درس بخونم و صب این مدلیه که باید قهوه بخورم تا بتونم یکم روپا شم و این چرخه مسخره همینطور تکرار میشه/همزمان با نوشتن موزیک گوش میدم/خنکای باد پنکه حس خوبی میده البته همون اندازه هم حس خواب الودگی رو بیشتر میکنه/از قبض برقی که اومد متوجه شدیم پنکه هیتر برق زیادی مصرف میکنه و دیگه روشنش نکردم ، پنکه اتاق هم که صداش زیاده در نتیجه چند روزه پنکه زمینیو اوردم تو اتاقم و خوبه

ادامه..

زندگی؛ Episode 392
Post by : maryam.p      Date : شنبه دوم اسفند ۱۴۰۴      Time : 19:7

از بار قبلی که اینجا نوشتم بارون میاد نه تنها دیگه بارون نیومده بلکه طوری گرم شده پنکه هم روشن میکنیم نمیدونم چرا یهو از زمستون رفتیم تو تابستون! میبینی حتی فصلا هم دیگه نظم و روتین ندارن چه برسه به زندگی ما..

وسط درس خوندن دلم خواست یکم بنویسم بعد برگردم ادامه درسمو بخونم

همه چی خیلی برام سخت شده این حس خلا و تهی بودن اذیتم میکنه ، هر روز بی انگیزه و ناامید ، ساده ترین کارامو هم بزور انجام میدم ، درس خوندن که برام شده هفت خان ، نمیدونم چی درسته و باید چیکار کنم فقط کاش یا زودتر بگذره و درست شه یا کلا تموم شه]

ادامه(اتفاقای این چند روز)

next page

template designed by black theme