دیگه مث قبل وقت و حوصله نوشتنو ندارم
دارم درس میخونم و فردا امتحان دارم ، دیروزم امتحان داشتم نمیدونم کدوم حیوونی برنامه رو اینطوری فشرده گذاشته ولی خب تا الان ۴ تا امتحان دادم ، وضعیت اینطوریه که یه شب در میون میخوابم و اگه وقت کنم بخوابم در حد چند ساعت و کمه و به سختی و با روزی دوتا قهوه سرپام ، متاسفانه قهوه داره تموم میشه و خیلی کم مونده باید بگم مامان برام بگیره چون بابا گفته دیگه نمیگیره
مامان بزرگ اینجاست و خوابه/ عمه یکم پیش اومد و با مامان و بابا تو هال نشستن چای میخورن/ دیروز بابا کلیه درد داشت بعد یه نوبت گرفت رفت بیمارستان پیش متخصص کلیه ، نذاشت من یا مامان باش بریم و خب وقتی رفت حال ظاهریش خوب بود بعد چون فشارشم بالا بود دکتر گفته بود که هم قلبش چک بشه هم ازمایش بده و خب بستری موقت شده بود و دستگاه چک قلب براش گذاشته بودن و خب ما هم باهاش حرف زدیم ولی باز نذاشت بریم پیشش و گف مهدی شیفت بوده و رفته پیشش ، نمیدونم چرا مهدی زنگ زده بود به عمه گفته بود بابا بیمارستانه اونا هم ترسیده بودن و عمه و شوهرش و مامان بزرگ رفته بودن بیمارستان ، بعد طلبکار بودن که ما چرا با بابا نرفتیم خب هم اینکه بابا تقریبا خوب بود هم اینکه بابا وقتی یه حرفی بزنه هیچکی نمیتونه رو حرفش حرف بزنه ، شب بهش زنگ زدیم گف جواب ازمایششو بدن دیگه میاد خونه ، از ظهر قرار بود شب با اجی بریم بیرون دیگه اجی اومد دنبالم و بعد مدت ها رفتیم بیرون ، یکم پیاده روی کردیم و حرف زدیم و یه سرم رفتیم کافه آلپ و دیگه برگشتیم اومدیم دیدم عمو س و مامان بزرگ در خونه وایسادن یه لحظه عمو س رو دیدم از ترس قلبم داشت وایمیستاد ، گف شنیدیم بابات حالش خوب نیست اومدیم دیگه درو باز کردم رفتیم تو سریع رفتم سراغ بابا که ببینم چطوره و خداروشکر خوب بود و داشت شام میخورد ، به مهدی پیام دادم ازش پرسیدم که دکتر چی گفته خب گف همه ازمایش و ایناش بدون مشکل بوده و تاکید کرد که بابا خوبه و نگران نباشم و خب تا حالا پیش نیومده مهدی دروغ بگه دیگه یکم خیالم راحت شد ، از بعد داداش دیگه با کوچکترین چیزی خیلی نگران میشم و بهم میریزم واقعا ارزومه بمیرم و نبینم یه تار مو از سر خانوادم کم بشه
حس میکنم یکی از دلایل حال بد بابا دعوای چند روز پیش خونه بود دربارش نمینویسم چون نمیخوام بمونه فقط اینکه انقد بد بود که هر چی این چند وقت قطره چشم گذاشته بودم با دو روز گریه به فنا رفت/تازه یکی از قطره ها که تموم شده بابا گف اینجا ازش نیست و باید از خود دزفول بگیریم و خب فعلا هیچی/اجی دیشب میگف چرا انقد بابت اینده نگرانی بهش گفتم خب حق دارم که نگران باشم این مدت این همه دارم تلاش میکنم و وضعیت انقد بد شده بعدم خب بحث ایندمه مگه الکیه ، میگف از کجا میدونی تا فردا چی میشه و اصن زنده ای و اینا بهش گفتم باشه فردا بهت پیام میدم میگم دیدی زنده م😁( حالا اجی مثلا حرفش این بود که ارزش نداره این همه نگرانی و استرس داشته باشم در کنار اینکه دارم تلاش میکنم و بیخیال باشم)میگف داداش اون همه تلاش کرد اون همه اذیت شد تهش چی شد؟! هیچی.. الان کجاست.. بمیرم برا داداشم که حتی تا ثانیه اخر هم داشت تلاش میکرد و واقعا ظلمه اون همه درس خوند رفت سرکار داشت خونشو میساخت ولی اخرش ارزو به دل رفت ، همش میگف کی دیگه خونم تکمیل بشه با خیال راحت زندگی کنم ولی حتی یه روزم تو اون خونه زندگی نکرد
در حال حاضر اینده همه مون به همه لحاظ رو هواست و حتی از یه ثانیه بعد مونم خبر نداریم/ کاش جنگ تموم شه دیگه ، بیشتر خانواده مامان اهوازن و نمیدونیم حتی نگران کدوم شون باشیم/ بخوام بنویسم کلی حرف هست کلی چیز برا نگرانی و ناراحتی و غر زدن ولی خب فعلا خداروشکر که بابا خوبه خداروشکر که خانوادم خوبن و کنارم دارم شون بقیه چیزا بدرک/ امیدوارم خدا برامون خوب بخواد و این وضعیت تموم شه
همینا دیگه/ برم درس بخونم/ فعلا روز خوش🤝🏻
